تبلیغات
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل بازدیدها :
كل مطالب :
كل نظرات :
ایجاد صفحه : - ثانیه
وقتی که این کشمکش ها راهی به جایی ندارند
آن وقت این ابیات مضحک سطحی مزخرف شعارند
ما منتظر تا بتابد یک پرتو از آن حقیقت
این ابرهای سیاهی بی فکر آن که ببارند
با عقده هایی قدیمی هفت آسمان را گرفته
با نعره هایی که انگار تحقیر این انتظارند
اصلا ولش کن بیا تا همپای وحشت برقصیم
با تیرگی ها که جزئی از بازی روزگارند
تا کی بنالیم از این که خورشیدهامان سرابند
ول کن همه ضجه ها را این دردها بی شمارند
دل بکن از آسمان ها وقتی که قدرت زمینی است
وقتی که این کشمکش ها راهی به جایی ندارند
وقتی نگاه پنجره با وحشتی تازه گره
می خورد می خواند از جنون شاعر و شعری باکره
در ذهن او جان می گرفت در ذهن گنگ شاعر ِ
این بیتهای بی هدف این واژه های مسخره
پشت نگاهی که فقط تشویش بود و دلهره
تکرار می شد وحشت ِ تکراری ِ هر منظره
و شاعری جان می سپرد در دفتری بی خاطره
پ ن : طبق آخرین تحقیقات ها!!! طبع شعر حقیر ارتباطی مستقیم
با میزان پشت کنکوریتم دارد
بی تفاوت باش و بگذر از تمام خاطراتت
از تمام جلوه های مضحک و پوچ حماقت
بی تفاوت باش و بشکن حرمت هر چه که باید
مرگ ارزشهای مضحک طاق شد وقتی که طاقت
می زنی به سیم آخر : گور بابای همه چیز
دود سیگار , بوی الکل , ( کارهای خوب و ارزشی ) در وقت فراغت**
نه ببخشید! من می ترسم , خط قرمز روی ابیات
قیچی خود سانسوری با لحظه های بیم و حسرت
و صدای پشت صحنه و خدای پشت صحنه :
بچه جون بشین سر جات نقش تو در فیلم وحشت
نقش یک قربانی لال در هجوم سایه و ترس
و تو و فریاد آخر پشت ترسی بی نهایت :
من نمی فهمم شما را , من نمی فهمم خدا را
یک نفر من را بفهمد , یک نفر من را......صدا : قطع
پ ن : و مبتذل تر گشتم از آن که بودم
پ ن ۲ : این کارهای خوب قبلا یه چیز دیگه بود که تقریبا معادل همان ۶ می باشد و به علت گریز از فیلتر به این صورت تبدیل شده است
من پوچ پوچ پوچم از من بیا و بگذر
گل کرده زخمهایم در جنگ نابرابر
دشمن تمام من بود دشنام نام من شد
من باختم خودم را شاید دوباره از سر
باید که می گذشتم از باتلاق جسمم
باید که می گذشتی از هر که هر چه از هر
از هر کسی که دیدی از من که پوچ پوچم
از این کلاغ نحسی که مانده پشت آن در
از او صدا و یادش از بازی کثیفش
از کفر نعره هایش : من او شما خدا پر
او پوچ پوچ پوچ است از او بیا و بگذر
پر باز کن... و بپر پرواز کن کبوتر!
که من هنوز پنجره ای به روی دیوار شبم
که این هجوم تیرگی رسانده جان را به لبم
و داد می زنم تو را که داده ای مرا به باد
به دست داغ زندگی که من هنوز در تبم
و بستری که تر شده از این همه شرم حضور
عرق بریز و مست شو که بس کن این همه قلم↓
به روی این ورق نزن که حکم زندگی دل است
و تو که بٌر نخورده ای میان دستهای غم↓
برای بردن دلــــم تقلبـــی تازه شدی
و رو نشد شاه دلـــَـت برای بی بی دلم
و من ندیده باختم به بازی کثیف تو
که من هنوز پنجره ای به روی دیوار شبم
نطق خارج از دستور :
شرکت در جشنواره ی شعر استانی یک پنجره ناگهان ( البته تنها به عنوان تماشاچی )
علاوه بر آبمیوه و کیک مجانیش یک مزیت دیگه هم داشت : من رو به طرز فجیعی به
خودم امیدوار کرد
یک نفر من را صدا زد{شعر تازه ؟} (نه ندارم
بی خیال شید ما رو لطفا بنده در حال گذارم)
{اُه اُهو بزرگ شدی ها} (زندگی همینه دیگه )
یک نفر در من شکست و تازه تر شد کوله بارم
کوله بارخاطراتی که ( بِبَر من نمی خوامش)
{لوس نشو قهر نکن دیگه می رم آلبوم رو بیارم}
عکس مرگی کهنه و{ هی! این تویی وقتی که بچه...}
باز تکرار شکستن باز سایه در کنارم
مرد تر از من نشسته مرکز عکسی که من بود
مرکز دردی که من شد در گذار از روزگارم
این دفعه باید بلند شد بی خداحافظ...که رفتم
رو به تاریکی که سایه گم شود در خواب تارم
آه اینجا غرق نور و گرمِ گرم نه داغ داغ است
بو ی سوزش بوی وحشت , سوختن را دوست دارم
سایه می سوزد و من هم هیزمم در آتش او
روبه خاکستر شدن از سایه بودن در گذارم
و من خوبم خدا خوب است و ما خوبیم و دنیا بد
تمام واژه ها خوبند , خدا از خوبیش دم زد
خدا تصویری از من بود , میان قابی از پوچی
فلاش بک , زندگی , تکرار, خدا با وحشتش آمد
و من ترسیدم از بودن میان این همه خوبی
میان این همه تردید و ملعون ماندم و مرتد
خدا در من شکست و من خدایم را شکستم ..نه!
خدا گم شد برای من , خدا من را نمی یابد
خدا در جمع با من بود ولی من باز تنهایم
خدا جمعی از آنها بود , من اول شخصم و مفرد
خدا قایم شد و من هم نبستم چشم کورم را
شمردم از خدا تا خود : شمارش ...خستگی...ممتد
و من می گردم و گشتم و سرگیجه و گیجی ماند
که من می بازم این سر را , خدا این بار هم جر زد
که من در تو گمم یا تو شبیه زندگی در من
درون پیله تنهایم به امیدی که شاید .....هی
بیا از پیله ها بگذر و من را در خودم بشکن
و تکراری است این بغضی که کهنه کرده دنیا را
سکوتش عصمتی مضحک و حرفش پوچ , مستهجن
و من ...گریه ندارد نه ! تمام زندگی این است
همین تکرار تکراری همین تکرار جان کندن
و گاهی اتفاقی نو و گاهی قطع این چرخه
ولی نه ! اشتباهی نو " من او را دیده ام قبلا "
و چرخ تیز این چرخه گذشت از روی من تا من
به رویم مرگ می پاشد کمی هم زندگی لطفا
پ .ن : این بیت یکی مونده به آخر بد جور رو اعصاب ملت راه می رفت
از اونجایی هم که ماخیلی تکریم ارباب رجوع و مهرورزی
و عدالت محوری و کابینه ی هفتاد میلیونی و از اینها هستیم
زدیم و عوضش کردیم
باز هم آزرد من را , باید او در من بمیرد
باید او با خاطرات تلخ و مستهجن بمیرد
من که او را کشته بودم , بیش از این قدرت ندارم
التماسی کهنه مانده : کاش... .او....لطفا ...بمیرد
کاش تنها مانده بودم , بی حضور آشنایی
فرق چندانی ندارد دوست یا دشمن , بمیرد
کاش این ولگرد کوچه , پوچ یاب بی سرانجام
دوره گرد هرزگی ها این سرِ بی تن بمیرد
جستجوی پوچ کوچه خط پایانی ندارد
کاش این روح شکسته قبل جان کندن بمیرد
خستگی را جار میزد با سکوتی نفرت انگیز
باز هم آزرد من را باید او در من بمیرد
به هم دروغ می شدیم: که ما .....که شکل هیچکس
شما چه طور؟......ما هنوز نشسته ایم در قفس
چه لعنتی است این هوا , پنجره باز بسته شد
زمان دوباره خسته شد از این هوا , شک , هوس
و ما دوباره شکل هم , شکستنی است شکل تو
شکستنی شدیم ما , شما به شکل خود برس
مسیر بن بست , سفر ,و ما که باز گم شدیم
چرا نمانده اثری از جاده های پیش پس؟
و یک نفر که در قفس به یاد مرگ زنده بود
و یک نفر که می گذشت که می گذشت بی نفس
قصه ی کهنه ی شما چرا به سر نمی رسد
خبر دهیدغصه را که این خبر نمی رسد
خبر دهید این قفس باز نمی شود که هیچ
مرغ غریب و بی نوا به بال و پر نمی رسد
خبر دهید زندگی دوباره بازی است و باز
برنده ای ندارد و مرگ اگر نمی رسد
به خاطر بازی ماست و دیدن شکستنی
که خنده دار و مضحک است یا به نظر نمی رسد
مرگ بیا که زندگی بریده طاقت مرا
ثانیه های پر سکون ! چرا خطر نمی رسد؟
مرگ بیا که خسته ام از این همه نیامدن
مرگ بیا که کهنه ام , قصه به سر نمی رسد؟
All Rights Reserved 2005-2006 © yekasemanghoroob.MihanBlog.Com
Best Resolution : 1024 X 768