تبلیغات
یک آسمان غروب - پست های غزل
منوی كاربری

این وبلاگ را صفحه خانگی خود كن !    به مدیر وبلاگ ایمیل بزنید !    این وبلاگ را به لیست علاقه مندی های خود اضافه كنید !

درباره ی وبلاگ: ?!.

نظرسنجی
آدرس های دیگر
صفحات وبلاگ
لینك به ما / لوگوی دوستان
لینك به ما

لوگوی دوستان

www.foroogh.de


آشغال

آمار وبلاگ
امروز : چهارشنبه 13 آذر 1387

بازدید های امروز :

بازدید های دیروز :

كل بازدیدها :

كل مطالب :

كل نظرات :

ایجاد صفحه : - ثانیه

چهارشنبه 2 اسفند 1385
سراب

وقتی که این کشمکش ها راهی به جایی ندارند

 

آن وقت این ابیات مضحک سطحی مزخرف شعارند

 

ما منتظر تا بتابد یک پرتو از آن حقیقت

 

این ابرهای سیاهی بی فکر آن که ببارند

 

با عقده هایی قدیمی هفت آسمان را گرفته

 

با نعره هایی که انگار تحقیر این انتظارند

 

اصلا ولش کن بیا تا همپای وحشت برقصیم

 

با تیرگی ها که جزئی از بازی روزگارند

 

تا کی بنالیم از این که خورشیدهامان سرابند

 

ول کن همه ضجه ها را این دردها بی شمارند

 

دل بکن از آسمان ها وقتی که قدرت زمینی است

 

وقتی که این کشمکش ها راهی به جایی ندارند

نوشته شده توسط م . د ساعت 05:02 ق.ظ موضوع مطلب :‌ غزل ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

شنبه 28 بهمن 1385
بی خاطره

وقتی نگاه پنجره                            با وحشتی تازه گره

 

می خورد  می خواند از جنون         شاعر و شعری باکره

 

در ذهن او جان می گرفت             در ذهن گنگ شاعر  ِ

 

این بیتهای بی هدف                  این واژه های مسخره

 

پشت نگاهی که فقط                 تشویش بود و دلهره

 

تکرار می شد وحشت  ِ            تکراری ِ هر منظره

 

و شاعری جان می سپرد        در دفتری بی خاطره

 

 

 

پ ن : طبق آخرین تحقیقات ها!!! طبع شعر حقیر ارتباطی مستقیم

 

 با میزان پشت کنکوریتم دارد

نوشته شده توسط م . د ساعت 07:02 ق.ظ موضوع مطلب :‌ غزل ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

شنبه 4 شهریور 1385
عصیان

بی تفاوت باش و بگذر از تمام خاطراتت

 

از تمام جلوه های مضحک و پوچ حماقت

 

بی تفاوت باش و بشکن حرمت هر چه که باید

 

مرگ ارزشهای مضحک طاق شد وقتی که طاقت

 

می زنی به سیم آخر : گور بابای همه چیز

 

دود سیگار , بوی الکل , ( کارهای خوب  و ارزشی ) در وقت فراغت**

 

نه ببخشید! من می ترسم , خط قرمز روی ابیات

 

قیچی خود سانسوری با لحظه های بیم و حسرت

 

و صدای پشت صحنه و خدای پشت صحنه :

 

بچه جون بشین سر جات نقش تو در فیلم وحشت

 

نقش یک قربانی لال در هجوم سایه و ترس

 

و تو و فریاد آخر پشت ترسی بی نهایت :

 

من نمی فهمم شما را , من نمی فهمم خدا را

 

یک نفر من را بفهمد , یک نفر من را......صدا : قطع

 

 

پ ن : و مبتذل تر گشتم از آن که بودم

پ ن ۲ : این کارهای خوب قبلا یه چیز دیگه بود که تقریبا معادل همان ۶ می باشد و به علت گریز از فیلتر به این صورت تبدیل شده است

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط م . د ساعت 10:08 ق.ظ موضوع مطلب :‌ غزل ,

ویرایش شده در یکشنبه 19 فروردین 1386 و ساعت 03:04 ق.ظ

لینك ثابت | نظرات ()

یکشنبه 14 خرداد 1385
گل یا پوچ؟

 

 

من پوچ پوچ پوچم از من بیا و بگذر

 

گل کرده زخمهایم در جنگ نابرابر

 

دشمن تمام من بود دشنام نام من شد

 

من باختم خودم را شاید دوباره از سر

 

باید که می گذشتم از باتلاق جسمم

 

باید که می گذشتی از هر که هر چه از هر

 

از هر کسی که دیدی از من که پوچ پوچم

 

از این کلاغ نحسی که مانده پشت آن در

 

از او صدا و یادش   از بازی کثیفش

 

از کفر نعره هایش : من او شما خدا پر

 

او پوچ پوچ پوچ است از او بیا و بگذر

 

پر باز کن... و بپر  پرواز کن کبوتر! 

نوشته شده توسط م . د ساعت 01:06 ق.ظ موضوع مطلب :‌ غزل ,

ویرایش شده در دوشنبه 12 تیر 1385 و ساعت 08:07 ق.ظ

لینك ثابت | نظرات ()

دوشنبه 1 خرداد 1385
حکم

که من هنوز پنجره ای به روی دیوار شبم

 

که این هجوم تیرگی رسانده جان را به لبم

 

و  داد می زنم تو را که داده ای مرا به باد

 

به دست داغ زندگی که من هنوز در تبم

 

و بستری که تر شده از این همه شرم حضور

 

 عرق بریز و مست شو ‌ که بس کن این همه قلم↓

 

به روی این ورق نزن که حکم زندگی دل است

 

و تو که بٌر نخورده ای میان دستهای غم↓

 

برای بردن دلــــم تقلبـــی تازه شدی

 

و رو نشد شاه دلـــَـت برای بی بی دلم

 

و من ندیده باختم به بازی کثیف تو

 

که من هنوز پنجره ای به روی دیوار شبم

 

 

نطق خارج از دستور :

 

شرکت در جشنواره ی شعر استانی یک پنجره ناگهان ( البته تنها به عنوان تماشاچی )

 

علاوه بر آبمیوه و کیک مجانیش یک مزیت دیگه هم داشت : من رو به طرز فجیعی به

 

خودم امیدوار کرد

نوشته شده توسط م . د ساعت 08:05 ق.ظ موضوع مطلب :‌ غزل ,

ویرایش شده در شنبه 6 خرداد 1385 و ساعت 02:05 ق.ظ

لینك ثابت | نظرات ()

پنجشنبه 14 اردیبهشت 1385
سایه

یک نفر من را صدا زد{شعر تازه ؟} (نه ندارم

 

بی خیال شید ما رو لطفا بنده در حال گذارم)

 

{اُه اُهو بزرگ شدی ها} (زندگی همینه دیگه )

 

یک نفر در من شکست و تازه تر شد کوله بارم

 

کوله بارخاطراتی که ( بِبَر من نمی خوامش)

 

{لوس نشو قهر نکن دیگه می رم آلبوم رو بیارم}

 

عکس مرگی کهنه و{ هی! این تویی وقتی که بچه...}

 

باز تکرار شکستن  باز سایه در کنارم

 

مرد تر از من نشسته مرکز عکسی که من بود

 

مرکز دردی که من شد در گذار از روزگارم

 

این دفعه باید بلند شد بی خداحافظ...که رفتم

 

رو به تاریکی که سایه گم شود در خواب تارم

 

آه اینجا غرق نور و گرمِ گرم نه داغ داغ است

 

بو ی سوزش بوی وحشت , سوختن را دوست دارم

 

سایه می سوزد و من هم هیزمم در آتش او

 

روبه خاکستر شدن از سایه بودن در گذارم

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط م . د ساعت 02:05 ق.ظ موضوع مطلب :‌ غزل ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

دوشنبه 11 اردیبهشت 1385
غیرقابل چاپ

  و من خوبم خدا خوب است و ما خوبیم و دنیا بد

تمام واژه ها خوبند , خدا از خوبیش دم زد

خدا تصویری از من بود , میان قابی از پوچی

فلاش بک , زندگی , تکرار,  خدا با وحشتش آمد

و من ترسیدم  از بودن میان این همه خوبی

میان این همه تردید و ملعون ماندم و مرتد

خدا در من شکست و من خدایم را شکستم ..نه!

خدا گم شد برای من , خدا من را نمی یابد

خدا در جمع با من بود ولی من باز تنهایم

 

خدا جمعی از آنها بود , من اول شخصم و مفرد

خدا قایم  شد و من هم نبستم چشم کورم را

شمردم از خدا تا خود : شمارش ...خستگی...ممتد

و من می گردم و گشتم و سرگیجه و گیجی ماند

 که من می بازم این سر را , خدا این بار هم جر زد

 

نوشته شده توسط م . د ساعت 03:05 ق.ظ موضوع مطلب :‌ غزل ,

ویرایش شده در سه شنبه 12 اردیبهشت 1385 و ساعت 09:05 ق.ظ

لینك ثابت | نظرات ()

شنبه 2 اردیبهشت 1385
غزل
من شعر می شوم که شما هم ردیف درد
 
من هرزه می شوم که شما هم شبیه مرد
 
کار مرا بساز که سوزش شدید شد
 
کمتر مرا بسوز که آبی غلیظ و سرد
 
ترسو که نه خجالتی این قرمز شدید
 
تو رنگ می شوی به وجودم : سیاه ...زرد
 
معصوم می شوم که شما می پسندیم
 
من عصمتم میان تو گم شد مرا نگرد
 
من درد می کشم که غزل زاده می شود
 
یک زایش عجیب که کودک همیشه طرد

 
از جامعه  خدا  ...خدایا چرا..چرا؟
 
او هرزه می شود که شما هم شبیه مرد.......................
نوشته شده توسط م . د ساعت 03:04 ق.ظ موضوع مطلب :‌ غزل ,

ویرایش شده در شنبه 2 اردیبهشت 1385 و ساعت 03:04 ق.ظ

لینك ثابت | نظرات ()

جمعه 25 فروردین 1385
چرخه ی تکراری
  به رویم مرگ می پاشد کمی هم زندگی لطفا 

 

که من در تو  گمم یا تو شبیه زندگی در من

 

درون پیله تنهایم به امیدی که  شاید .....هی

 

بیا از  پیله ها بگذر و من را در خودم بشکن

 

و تکراری است این بغضی که کهنه کرده دنیا را

 

 سکوتش عصمتی مضحک  و حرفش پوچ   , مستهجن

 

و من ...گریه ندارد نه ! تمام زندگی این است

 

همین تکرار تکراری همین تکرار جان کندن

 

و گاهی اتفاقی نو و گاهی قطع این چرخه

 

ولی نه ! اشتباهی نو " من او را دیده ام قبلا "

 

و چرخ تیز این چرخه گذشت از روی من تا من

 

به رویم مرگ می پاشد کمی هم زندگی لطفا

 

پ .ن : این بیت یکی مونده به آخر بد جور رو اعصاب ملت راه می رفت

از اونجایی هم که ماخیلی تکریم ارباب رجوع و مهرورزی

 و عدالت محوری و کابینه ی هفتاد میلیونی و از اینها هستیم

زدیم و عوضش کردیم

نوشته شده توسط م . د ساعت 03:04 ق.ظ موضوع مطلب :‌ غزل ,

ویرایش شده در جمعه 1 اردیبهشت 1385 و ساعت 10:04 ق.ظ

لینك ثابت | نظرات ()

پنجشنبه 17 فروردین 1385
دوره گرد هرزگی ها

 

باز هم آزرد من را , باید او در من بمیرد

 

باید او با خاطرات تلخ و مستهجن بمیرد

 

من که او را کشته بودم , بیش از این قدرت ندارم

 

التماسی کهنه مانده : کاش... .او....لطفا ...بمیرد

 

کاش تنها مانده بودم , بی حضور آشنایی

 

فرق چندانی ندارد دوست یا دشمن , بمیرد

 

کاش این ولگرد کوچه , پوچ یاب بی سرانجام

 

دوره گرد هرزگی ها این سرِ بی تن بمیرد

 

جستجوی پوچ کوچه خط پایانی ندارد

 

کاش این روح شکسته قبل جان کندن بمیرد

 

خستگی را جار میزد با سکوتی نفرت انگیز

 

باز هم آزرد من را باید او در من بمیرد

نوشته شده توسط م . د ساعت 10:04 ق.ظ موضوع مطلب :‌ غزل ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

سه شنبه 8 فروردین 1385
شکستنی

به هم دروغ می شدیم: که ما .....که شکل هیچکس

 

شما چه طور؟......ما هنوز نشسته ایم در قفس

 

چه لعنتی است این هوا , پنجره باز بسته شد

 

زمان دوباره خسته شد از این هوا , شک , هوس

 

و ما دوباره شکل هم , شکستنی است شکل تو

 

شکستنی شدیم ما , شما به شکل خود برس

 

مسیر بن بست , سفر ,و ما که باز گم شدیم

 

چرا نمانده اثری از جاده های پیش پس؟

 

و یک نفر که در قفس به یاد مرگ زنده بود

 

و یک نفر که می گذشت که می گذشت بی نفس

نوشته شده توسط م . د ساعت 04:03 ق.ظ موضوع مطلب :‌ غزل ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

چهارشنبه 2 فروردین 1385
قصه

قصه ی کهنه ی شما چرا به سر نمی رسد

 

خبر دهیدغصه را که این خبر نمی رسد

 

خبر دهید این قفس باز نمی شود که هیچ

 

مرغ غریب و بی نوا به بال و پر نمی رسد

 

خبر دهید زندگی دوباره بازی است و باز

 

برنده ای ندارد و مرگ اگر نمی رسد

 

به خاطر بازی ماست و دیدن شکستنی

 

که خنده دار و مضحک است یا به نظر نمی رسد

 

مرگ بیا که زندگی بریده طاقت مرا

 

ثانیه های پر سکون ! چرا خطر نمی رسد؟

 

مرگ بیا که خسته ام از این همه نیامدن

 

مرگ بیا که کهنه ام , قصه به سر نمی رسد؟

نوشته شده توسط م . د ساعت 08:03 ق.ظ موضوع مطلب :‌ غزل ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()


This Template Designed By Theme.MihanBlog.Com And Davood Jafari