تبلیغات
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل بازدیدها :
كل مطالب :
كل نظرات :
ایجاد صفحه : - ثانیه
لعنت به این اتاق تنگ
که تمام پنجره هایش نسبی اند
و وسعت مناظرش این قدر گشاد است
که خودت را تویش گم می کنی
و خدا که توی سرت وول می خورد
گول می مالی
سرت را
تا ماست مالی کنی وحشتت را
از اتاق
از پنجره ( گشادی اش )
و از کوچه (که همیشه به بن بست می رسد )
شاعر تمام قصه را از انتها خواند
کافر شد و در کفر خود , خود را خدا خواند
قاضی شد و محکوم کرد این زندگی را
عمق حماقتهای خود را از قضا خواند
تبعید شد اما کجا؟ اصلا مهم نیست
در ناگزیریهای خود در ناکجا ماند
هی دست و پا زد تا کسی او را بفهمد
اما میان طعنه ها بی دست و پا ماند
در باتلاق زندگی کم کم فرو رفت
شاید به سوی قهقرا........بی جست و جو رفت
هی دست و پا می زد ولی باید فرو رفت
پشت هزاران شک و حدس: شاید.......فرو رفت
گم بود و گم شد در حضور شک و تردید
گم شد میان لحظه های بیم و امید
گم بود در خود در خدا در واژه هایش
در قصه ای که خوانده بود از انتهایش
در شاعری که قصه را بی انتها دید
در شاعری که قصه را هرگز نفهمید
خدایی را که باید خواند به زیر واژه ها جا ماند
خدا خندید چون می دید زمین این بار تنها ماند
وکم کم بغض یک فریاد, گلو را تازه کرد اما
سکوتی خیس تکراری است , درِ نفرین چرا وا ماند؟
که من لعنت کنـم خود را و دنیا را که کوچک نیست
گریزی از خدا تا خود , صدایی از درون : هی....ایست
و خط قرمزی تازه , به رنگ کهنگی خون
و سانسور می کنم خود را که تو باید بری بیرون
جُــنــُب شد ذهن ملعونت و غسلی پاکتر باید
تیمم می کنی در خون , که اینجا خاک , تر باید
و کم کم هی , کمک , من , آب , همه بیدار و تو در خواب
انا لحق , کهنگی , تکرار , همه بر دار و تو در خواب
و صبح صادقت انگار ، دروغی تازه تر بوده
و من بیدار می مانم , برای کشتن مهتاب
که شب تاریک بود اما , زمین غرق حضورش شد
حضورش یک فریب اما زمین معتاد نورش شد
و او تابید تا دنیا نفهمد رنگ فردا را
و او تابید و بی تابی , جدا کرد از خدا ما را
پ ن : با تشکر از شبلی عزیز بابت راهنمایی اش
من باب راست و ریس کردن وزن
و من شروع می شدم که تو تمام من شدی
و خون من مباح شد که تو حرام من شدی
و من و حکم ارتداد, هنوز در نفس نفس
که حال من چه مضحک است , زمان که رفت پیش و.......پس
کسی هنوز مانده که...... نمان در انتظار من
که رفتنی شدیم ما به سوی خاطره شدن
به سوی خاطره که نه به سوی تکرار شکست
بلند می شدم ولی زمان دوباره می شکست
برای مرد کوچکی که هی پسر بزرگ شو
میان خواب گله ها حداقل تو گرگ شو
بدر تمام گله را که خواب رفته ساعتش
زمان , زمان خوردن است , فقط گرسنگی , عطش
تمام حس گله است , تمام زندگی......همین
بزرگ شو ....و گرگ شو.... و مرگ گله را ببین
و من بزرگتر شدم و گله گرگ شد , درید
تمام اجزای مرا: غرور لعنتی , امید
*******************************
و من هنوز کوچکم , هزار تکه ی لعین
هزار بره ی نجیب هزار نقطه نقطه چین
تسکین بده من را ولی نه بی خیالش
آدم نشد این احمق ِ پستِ تن لش
آدم نشد آدم شدن اینجا چه سخت است
آدم شدن دستان آزاد تو را بست
آزاد آزادم اگر چه کنج زندان
در انزوای ذهنی ِ مردی پریشان
جان می دهم با دست و پاهایی که باز است
پشت حصار معنی ایمان و انسان
جان می دهم و می کُشم آرامشم را
آرامش دریای غم را قبل طوفان
طوفانی طوفانی است دریای اشکم
کشتی ایمانم ولی سست است و مبهم
در هم شکست این کشتی موهوم و کوچک
در هم شکست و" ناخدا" آرام و کم کم....
پایین برو از قعر پست این لجنزار
پایین برو تا فتح چوبه فتح این دار
پایین برو گردن بپیچان دور این بند
معنا بده به پوچی معنای سردار
پایین برو بالا بیاور زندگی را
روی تمام زندگی شرمندگی را
پایین برو پایان بده این قصه ها را
پایین برو پایین برو پایین برو تا................
تو احمقی اگرچه من احمق تر از تو ام
توخرتر از منی که دائم به سگ دوام
هی واق واق واقعه اصلا عجیب نیست
عر ....ارزشی نداشت سقوطم , که سیب نیست
آدم نمی شوم که شما خرترم کنی
شیطان شدم , رجیم , که خاکسترم کنی
در من بسوز , بسوزان مرا که سوزشت
تسکین دهنده تر است از عرض پوزشت
حوّا گرفته دلم را , هوا گرفته تر
من در سکوت ساکنم لطفا مرا نبر
چون بیخود است این همه هی های هوی ما
حی علی الفلاح , بیا تو به سوی ما
دنیا که برزخی است میان شک و سکوت
هذیان مسخره ای از تب.............تب سقوط
مشکوک و ساکتم که سکوتم رسیده است
سیبی رسیده که حوا , من را نچیده است
در این سکوت ساکنم لطفا مرا نبر
زنده به یاد زندگی , این مرگ مختصر
به این میگن تغییر اساسی :دوبیتی عاشقانه
شایدم رباعی در هر حال غزل نیست
تقدیم به دوستانی که خرده میگرفتند بر این همه واقعیت
او شاعر شعرهای من شد
در بی نفسی هوای من شد
من بنده ی عشق او نبودم
او آمد و خود خدای من شد
نظر شما چیه؟
به نظر من چیزی به اسم عشق وجود نداره
اون حسی که بعضیا بهش می گن عشق
اول یه هوسه . تو طرف رو می بینی ودلت می خواد
اون(ببخشید ایشون)مال تو باشه(باشن)حس تو نسبت به اون
مثل حس یه بچه است به یه اسباب بازی پشت ویترین یه مغازه
دقت کردین این جمله همش شد یه
از این به بعد با توجه به شرایط جوی
وشانس طرفین عشق تبدیل می شه به
تنفر(معمولا) عادت(معمولا بعد از ازدواج ) یا
دوست داشتن(در موارد استثنا) البته ممکنه بعد از مدتی این
حسها تغییر کنن
یعنی مثلا دوست داشتن به تنفر یا عادت تبدیل شه
البته این نظر منه فقط
ومن از عشق بیزارم از این احساس بیهوده
از این پیمان بس ننگین از این پیمان آلوده
و من از دوست بیزارم از این فرزند اهریمن
از او احساس و عشق او از او و بند اهریمن
و من بیزارم از دنیا از این دنیای پر نیرنگ
از این آلودگی محض که باشد با همه در جنگ
و من بیزارم از قسمت و من بیزارم از تقدیر
که من را در قفس انداخت و زد بر پای من زنجیر
و من از خویش بیزارم که بیزار است از عالم
که دنیا جای شادیهاست و تنها سهم او شد غم
All Rights Reserved 2005-2006 © yekasemanghoroob.MihanBlog.Com
Best Resolution : 1024 X 768