تبلیغات
یک آسمان غروب - پست های تیر 1385
منوی كاربری

این وبلاگ را صفحه خانگی خود كن !    به مدیر وبلاگ ایمیل بزنید !    این وبلاگ را به لیست علاقه مندی های خود اضافه كنید !

درباره ی وبلاگ: ?!.

نظرسنجی
آدرس های دیگر
صفحات وبلاگ
لینك به ما / لوگوی دوستان
لینك به ما

لوگوی دوستان

www.foroogh.de


آشغال

آمار وبلاگ
امروز : شنبه 2 آذر 1387

بازدید های امروز :

بازدید های دیروز :

كل بازدیدها :

كل مطالب :

كل نظرات :

ایجاد صفحه : - ثانیه

شنبه 17 تیر 1385

خونابه ی لذت ببر از بودن من

 

انگشتهایی که لزج , تصویری از زن.........

 

(وقتی تمام زندگی فعلی حرام است

 

عصیان کن و عاصی شو و فاسد شو اصلا ً)

 

من مبتذل تر می شوم از این که هستم

 

اصلا چه فرقی می کند: بودن , نبودن؟

 

حالا دو چشمت را ببند تصویر آمد

 

حالا تو عاشق می شوی اما نه شرعاً!

 

(کم کم بجنگ با باید و شاید نباید

 

با این غزل که قافیه حالا بیاید

 

با این نقاب شرم یا .......اصلا به من چه

 

حرمت برای من , شما .......اصلا به من چه

 

اینجا تمام زندگی در ابتذال است

 

اصلا تمام زندگی یک جور حال است)

 

حالا میان حال خود , حالم گرفته

 

حالا برایم حال کردن هم محال است

 

بالا و پایین می شود تصویرهایم

 

باید بریزم از خودم , بالا بیایم

 

روی تمام عصمت گنگ زمانه

 

تصویرهای بسته ای که ...عاشقانه

 

حالا......و بی حس می شوم :یک جیغ کوتاه

 

فریادهای بی صدا , تصویر یک آه

 

چشمان باز و زشتی ِ تصویر دنیا

 

پایان تلخ لذتی گس .....احمقانه

 

 

پ ن : و مبتذل تر می شوم از این که هستم

 

 


 

نوشته شده توسط م . د ساعت 12:07 ب.ظ موضوع مطلب :‌ نوشته ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

سه شنبه 13 تیر 1385
قصه

 

شاعر تمام قصه را از انتها خواند

 

کافر شد و در کفر خود , خود را خدا خواند

 

قاضی شد و محکوم کرد این زندگی را

 

عمق حماقتهای خود را از قضا خواند

 

تبعید شد اما کجا؟ اصلا مهم نیست

 

در ناگزیریهای خود در ناکجا ماند

 

هی دست و پا زد تا کسی او را بفهمد

 

اما میان طعنه ها بی دست و پا ماند

 

در باتلاق زندگی کم کم فرو رفت

 

شاید به سوی قهقرا........بی جست و جو رفت

 

هی دست و پا می زد ولی باید فرو رفت

 

پشت هزاران شک و حدس: شاید.......فرو رفت

 

گم بود و گم شد در حضور شک و تردید

 

گم شد میان لحظه های بیم و امید

 

گم بود در خود در خدا در واژه هایش

 

در قصه ای که خوانده بود از انتهایش

 

در شاعری که قصه را بی انتها دید

 

در شاعری که قصه را هرگز نفهمید

نوشته شده توسط م . د ساعت 08:07 ق.ظ موضوع مطلب :‌ شعر ,

ویرایش شده در پنجشنبه 15 تیر 1385 و ساعت 10:07 ق.ظ

لینك ثابت | نظرات ()


This Template Designed By Theme.MihanBlog.Com And Davood Jafari