تبلیغات
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل بازدیدها :
كل مطالب :
كل نظرات :
ایجاد صفحه : - ثانیه
خونابه ی لذت ببر از بودن من
انگشتهایی که لزج , تصویری از زن.........
(وقتی تمام زندگی فعلی حرام است
عصیان کن و عاصی شو و فاسد شو اصلا ً)
من مبتذل تر می شوم از این که هستم
اصلا چه فرقی می کند: بودن , نبودن؟
حالا دو چشمت را ببند تصویر آمد
حالا تو عاشق می شوی اما نه شرعاً!
(کم کم بجنگ با باید و شاید نباید
با این غزل که قافیه حالا بیاید
با این نقاب شرم یا .......اصلا به من چه
حرمت برای من , شما .......اصلا به من چه
اینجا تمام زندگی در ابتذال است
اصلا تمام زندگی یک جور حال است)
حالا میان حال خود , حالم گرفته
حالا برایم حال کردن هم محال است
بالا و پایین می شود تصویرهایم
باید بریزم از خودم , بالا بیایم
روی تمام عصمت گنگ زمانه
تصویرهای بسته ای که ...عاشقانه
حالا......و بی حس می شوم :یک جیغ کوتاه
فریادهای بی صدا , تصویر یک آه
چشمان باز و زشتی ِ تصویر دنیا
پایان تلخ لذتی گس .....احمقانه
پ ن : و مبتذل تر می شوم از این که هستم
شاعر تمام قصه را از انتها خواند
کافر شد و در کفر خود , خود را خدا خواند
قاضی شد و محکوم کرد این زندگی را
عمق حماقتهای خود را از قضا خواند
تبعید شد اما کجا؟ اصلا مهم نیست
در ناگزیریهای خود در ناکجا ماند
هی دست و پا زد تا کسی او را بفهمد
اما میان طعنه ها بی دست و پا ماند
در باتلاق زندگی کم کم فرو رفت
شاید به سوی قهقرا........بی جست و جو رفت
هی دست و پا می زد ولی باید فرو رفت
پشت هزاران شک و حدس: شاید.......فرو رفت
گم بود و گم شد در حضور شک و تردید
گم شد میان لحظه های بیم و امید
گم بود در خود در خدا در واژه هایش
در قصه ای که خوانده بود از انتهایش
در شاعری که قصه را بی انتها دید
در شاعری که قصه را هرگز نفهمید
All Rights Reserved 2005-2006 © yekasemanghoroob.MihanBlog.Com
Best Resolution : 1024 X 768