تبلیغات
یک آسمان غروب - پست های خرداد 1385
منوی كاربری

این وبلاگ را صفحه خانگی خود كن !    به مدیر وبلاگ ایمیل بزنید !    این وبلاگ را به لیست علاقه مندی های خود اضافه كنید !

درباره ی وبلاگ: ?!.

نظرسنجی
آدرس های دیگر
صفحات وبلاگ
لینك به ما / لوگوی دوستان
لینك به ما

لوگوی دوستان

www.foroogh.de


آشغال

آمار وبلاگ
امروز : پنجشنبه 14 آذر 1387

بازدید های امروز :

بازدید های دیروز :

كل بازدیدها :

كل مطالب :

كل نظرات :

ایجاد صفحه : - ثانیه

یکشنبه 14 خرداد 1385
گل یا پوچ؟

 

 

من پوچ پوچ پوچم از من بیا و بگذر

 

گل کرده زخمهایم در جنگ نابرابر

 

دشمن تمام من بود دشنام نام من شد

 

من باختم خودم را شاید دوباره از سر

 

باید که می گذشتم از باتلاق جسمم

 

باید که می گذشتی از هر که هر چه از هر

 

از هر کسی که دیدی از من که پوچ پوچم

 

از این کلاغ نحسی که مانده پشت آن در

 

از او صدا و یادش   از بازی کثیفش

 

از کفر نعره هایش : من او شما خدا پر

 

او پوچ پوچ پوچ است از او بیا و بگذر

 

پر باز کن... و بپر  پرواز کن کبوتر! 

نوشته شده توسط م . د ساعت 01:06 ق.ظ موضوع مطلب :‌ غزل ,

ویرایش شده در دوشنبه 12 تیر 1385 و ساعت 08:07 ق.ظ

لینك ثابت | نظرات ()

سه شنبه 9 خرداد 1385
مهتاب

 

  

 

 

خدایی را که باید خواند به زیر واژه ها جا ماند

 

خدا خندید چون می دید زمین  این بار تنها ماند

 

وکم کم بغض یک فریاد, گلو را تازه کرد اما

 

سکوتی خیس تکراری است , درِ نفرین چرا وا ماند؟

 

که من لعنت کنـم خود را و دنیا را که کوچک نیست

 

گریزی از خدا تا خود , صدایی از درون : هی....ایست

 

و خط قرمزی تازه , به رنگ کهنگی خون

 

و سانسور می کنم خود را که تو باید بری بیرون

 

جُــنــُب شد ذهن ملعونت و غسلی پاکتر باید

 

تیمم می کنی در خون , که اینجا خاک , تر باید

 

و کم کم هی , کمک , من , آب , همه بیدار و تو در خواب

 

انا لحق , کهنگی , تکرار , همه بر دار و تو در خواب

 

و صبح صادقت انگار ، دروغی تازه تر بوده

 

و من بیدار می مانم , برای کشتن مهتاب

 

که شب تاریک بود اما , زمین غرق حضورش شد

 

حضورش  یک فریب اما   زمین معتاد نورش شد

 

و او تابید تا دنیا نفهمد رنگ فردا را

 

و او تابید و بی تابی , جدا کرد از خدا ما را

 

 

 

پ ن : با تشکر از شبلی عزیز بابت راهنمایی اش

 

 

من باب راست و ریس کردن وزن

نوشته شده توسط م . د ساعت 02:05 ق.ظ موضوع مطلب :‌ شعر ,

ویرایش شده در چهارشنبه 10 خرداد 1385 و ساعت 03:05 ق.ظ

لینك ثابت | نظرات ()

دوشنبه 1 خرداد 1385
حکم

که من هنوز پنجره ای به روی دیوار شبم

 

که این هجوم تیرگی رسانده جان را به لبم

 

و  داد می زنم تو را که داده ای مرا به باد

 

به دست داغ زندگی که من هنوز در تبم

 

و بستری که تر شده از این همه شرم حضور

 

 عرق بریز و مست شو ‌ که بس کن این همه قلم↓

 

به روی این ورق نزن که حکم زندگی دل است

 

و تو که بٌر نخورده ای میان دستهای غم↓

 

برای بردن دلــــم تقلبـــی تازه شدی

 

و رو نشد شاه دلـــَـت برای بی بی دلم

 

و من ندیده باختم به بازی کثیف تو

 

که من هنوز پنجره ای به روی دیوار شبم

 

 

نطق خارج از دستور :

 

شرکت در جشنواره ی شعر استانی یک پنجره ناگهان ( البته تنها به عنوان تماشاچی )

 

علاوه بر آبمیوه و کیک مجانیش یک مزیت دیگه هم داشت : من رو به طرز فجیعی به

 

خودم امیدوار کرد

نوشته شده توسط م . د ساعت 08:05 ق.ظ موضوع مطلب :‌ غزل ,

ویرایش شده در شنبه 6 خرداد 1385 و ساعت 02:05 ق.ظ

لینك ثابت | نظرات ()


This Template Designed By Theme.MihanBlog.Com And Davood Jafari