تبلیغات
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل بازدیدها :
كل مطالب :
كل نظرات :
ایجاد صفحه : - ثانیه
برای مرگ لحظه ها مرثیه ای تازه بخوان
تو را به حرمت جنون در بند لحظه ها نمان
برای حاشای غروب خواب و سکوت کافی است
ساعت خواب رفته شد دلیل حاشای زمان
تو را به نام زندگی به کام مرگ می کشند
به کام مرگ بی صدا , شکسته , تلخ , بی نشان
تو را به خواب می برند از تب و تاب می برند
به خواب مرگ بی صدادر رختخواب این جهان
و چشم بینای تو را اسیر تیرگی کنند
و تیرگی پاک کند ستاره را از آسمان
برای بیداری خود برای دیدار طلوع
این واژه ها را بشکن ترانه ای تازه بخوان
این ترانه رو یکی از دوستان به نام سورنا در جواب ترانه ی قبلی گفته
من که خوشم اومد امیدوارم شما هم خوشتون بیاد
بد جوری توی لحظه ها اسیر و بازیچه شدم
اسیر زندان زمان بازیچه ی دست خودم
بد جوری دارم می شکنم توی خودم تو لحظه هام
توی سکوت توی صدا توی تمام واژه هام
بد جوری با این غم تلخ سر می کنم روز و شب رو
دیگه تحمل ندارم این نفرت و تاب وتب رو
دیگه نمی شه بمونم اشکام دارن تموم می شن
این واژه های لعنتی بازم دارن حروم می شن
بازم تمام لحظه هام تو غم و وحشت جارین
باز واژه های شعر من بی هدف و تکرارین
غم و سکوت صدا و اشک غروب و فریاد و جنون
اشکهای تکراری و سرد خنده ی تلخ گریه ی خون
این بازی با واژه ها تموم دلخوشیم شده
زنده بودن تنها هدف برای زندگیم شده
یادمه اولین شعری که گفتم این جوری شروع شد
دل من روی زمینه دل من تنها ترینه
دل تو , تو آسمونه هیچوقت تنها نمی مونه
شعر پایین احتمالا همونه البته چند ورژن بالاتر
خوشحال میشم نظرشما رو هم بدونم
**************************
ومن انگار در زنجیر میان لحظه ها درگیر
و تو آزاد می خندی به این بازیچه ی تقدیر
و من پنهان میان درد میان واژه های سرد
و تو فرزند خورشیدی و تو گرمی و عالم گیر
و من دنبال یک لبخند میان اشک هر روزه
میان خنده های تلخ برای این دل دلگیر
و تو بیگانه با گریه و اشکت ژاله ی صبح است
که با خورشید چشمانت شوند بار دگر تبخیر
و من غرقم در این وحشت که فردا نیز تاریک است
که این تاریکی مبهم شده در لحظه ها تکثیر
و تو روشن تر از دیروز به روی باغ می تابی
ولی انگار بی میلی به تابش بر درخت پیر
و من با باد می جنگم برای حفظ تک برگم
و با این کرم کوچک که شده از ریشه هایم سیر
و تو با تابش گرمت به کرم کوچک و وحشی
مجالی تازه می بخشی برای بستن زنجیر
و باد وحشی و موهوم گرفت از من غرورم را
و پیروزی از آن ِ توست که من افتاده ام این زیر
و من مبهم تر از فردا و من تنها تر از دردم
به دنبال طلوع نور ولی افسوس شبگردم
سکوتی خالی از فریاد طلوعی خالی از تابش
سرایی خالی از احساس پر از دیوار پر از پرده ام
برای پنجره پرده برای نور یک سایه
گریزان از حضور خود و من از خویش هم طردم
و در رویای شیرینم حضوری گرم می بینم
ولی افسوس تاریکم ولی افسوس دلسردم
به نام خنده می گریم و اشکم تلخ و پنهانی است
به جای پنجره دیوار به نام درد من مَردم
برای تابش خورشید دلم ابری و بارانی است
مجال تازه بودن نیست غبار آلود و پر گَردم
و فردایی نمی بینم برای این شب تاریک
و من مبهم تر از فردا و من تنها تر از دردم
خیلی وقته که دیگه ثانیه هام تکرارین
توی لحظه های مبهم تو سیاهی جارین
خیلی وقته که دلم مونده کنار پنجره
پشت انتظار فردا , یه صدا, یه منظره
خیلی وقته که صِدام , صداش بریده بی هوا
توی این سکوت مطلق این هوای بی صدا
خیلی وقته که سکوت , کابوس شب های منه
نعره های ساکتش صدای من رو می شکنه
خیلی وقته که دیگه ثانیه هام تکرارین
خیلی وقته که چشام تو حسرت بیدارین
نه دیگه یکی بیاد خواب رو بگیره از چشام
واسه من بسه دیگه , من دیگه کابوس نمی خوام
من هنوز منتظر ثانیه های روشنم
من هنوز به یاد فریاد این صدا رو می شکنم
سادگی یعنی سکوت سادگی یعنی جنون
سادگی یعنی شنا در سرابی غرق خون
شادمانی بی صدا زندگانی بی دلیل
این نفسها بی حساب میروند از دل برون
این نفسهای کثیف نور را آلوده اند
تیرگی در خون ماست این کثافت در درون
این سیاهی های تلخ در زمین پیچیده اند
این زمین می چرخد و ساکنانش در سکون
ساکنان بی صدا! عاشقان نام و ننگ!
بی صدا جان می دهید در جنونی رنگ خون
All Rights Reserved 2005-2006 © yekasemanghoroob.MihanBlog.Com
Best Resolution : 1024 X 768