تبلیغات
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل بازدیدها :
كل مطالب :
كل نظرات :
ایجاد صفحه : - ثانیه
شب و بارون و ستاره , شب و ابری پاره پاره
من و صد حرف نگفته ,من و یک بغض دوباره
شب و پنجره,شب وغم , شب وماه پشت پرده
من و یک سکوت مبهم,با دلی که پر درده
شب و سنگینی دنیا, روی دوش شاپرکها
من و مرگ شاپرکها, زیر سنگینی دنیا
شب وگریه ,من وبارون, ماه و ابرای سیاهی
دل و گریه های ممتد, تا نبودن ,تا تباهی
ماه و یک امید تازه به طلوع سرخ خورشید
ماه و انتظار بیخود کسی خورشید رو نمی دید
شب طولانی و تاریک دیگه پایانی نداره
من و انتظار فردا من و خورشید و ستاره
نمی دانم چرا امشب صدای باد غمگین است
و تا کِی غصه و اندوه چرا دنیای من این است
نمی دانم چرا دنیا صدای باد را نشنید
اگر چه قصه ی باد و سکوت و اشک دیرینه است
نمی دانم چرا امشب ستاره بی صدا جان داد
حضور یک ستاره ....آه ....برای ماه سنگین است؟
چرا آن خوابِ پوشالی حضور نور را رد کرد
چرا کابوس من تلخ است چرا آن خواب شیرین است
نمی دانم چرا غفلت؟ نمی دانم چرا تزویر؟
چرا آرامش عالم سکوتی پست وننگین است
به چشمانت مجالی ده که دنیا را ببیند باز
ببیند پستی و غم را نگو آه او چه بدبین است
بعد از مدتها شعری گفتم که حداقل خودم رو راضی کرد
امیدوارم شما هم راضی با شید
خورشید را حاشا کنید نور زمین پنهان شده
در شهر غم غوغا کنید انسان چه نافرمان شده
آن مرده را پنهان کنید انسانیت جان داده است
نه! تو برو او را بکُش او را که نیمه جان شده
ما مانده ایم و یک نگاه تا مرگ عشق در قلبها
زیرا غم جاوید ما بر قلبها سلطان شده
ما مانده ایم و یک نفس تا مرگ انسان در قفس
نه! او دگر در بند نیست چون آن قفس ویران شده
در زیر آوار جنون ققنوس وار جان می دهد
نه! آتشی در کار نیست چون عصر یخبندان شده
آزادگی بی معنی است آزاده بودن یک خیال
زیرا در این ویرانکده آزادی هم زندان شده
شادی گناهی است بی حساب زیرا که غم قانون ماست
زیرا که شاه خفقان غم صاحب انسان شده
من از ازل زندانیم من وارث ویرانی ام
زیرا که من ایرانی ام چون کشورم ایران شده
این اولین غزل منه
غروب روز حادثه , غریب آشنای دل
نوای بی صدای من, صدای بینوای دل
ای آتش و عشق و جنون, ندایی از سّر درون
آتش عشق, جنون جان ای که تو ماورای دل
مرا بخوان به نام من رها بمان به کام من
مرا بخوان برای من رها بمان برای دل
تو را نمی برم ز یاد , تو ای صدای سبز باد
مرو از این دل حزین, بمان در این سرای دل
مرا تو طعنه می زنی دل مرا می شکنی
نگو که این سزای توست و آن نبود بهای دل
دریای عشق طوفان زده کشتی دل بی ناخدا
بیا مرا نجات ده , خدا و ناخدای دل
من و نیاز من به تو , تو و صدایی که برو
مرا مران ز کوی خود ای خلا هوای دل
نظر شما چیه؟
به نظر من چیزی به اسم عشق وجود نداره
اون حسی که بعضیا بهش می گن عشق
اول یه هوسه . تو طرف رو می بینی ودلت می خواد
اون(ببخشید ایشون)مال تو باشه(باشن)حس تو نسبت به اون
مثل حس یه بچه است به یه اسباب بازی پشت ویترین یه مغازه
دقت کردین این جمله همش شد یه
از این به بعد با توجه به شرایط جوی
وشانس طرفین عشق تبدیل می شه به
تنفر(معمولا) عادت(معمولا بعد از ازدواج ) یا
دوست داشتن(در موارد استثنا) البته ممکنه بعد از مدتی این
حسها تغییر کنن
یعنی مثلا دوست داشتن به تنفر یا عادت تبدیل شه
البته این نظر منه فقط
ومن از عشق بیزارم از این احساس بیهوده
از این پیمان بس ننگین از این پیمان آلوده
و من از دوست بیزارم از این فرزند اهریمن
از او احساس و عشق او از او و بند اهریمن
و من بیزارم از دنیا از این دنیای پر نیرنگ
از این آلودگی محض که باشد با همه در جنگ
و من بیزارم از قسمت و من بیزارم از تقدیر
که من را در قفس انداخت و زد بر پای من زنجیر
و من از خویش بیزارم که بیزار است از عالم
که دنیا جای شادیهاست و تنها سهم او شد غم
All Rights Reserved 2005-2006 © yekasemanghoroob.MihanBlog.Com
Best Resolution : 1024 X 768