تبلیغات
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل بازدیدها :
كل مطالب :
كل نظرات :
ایجاد صفحه : - ثانیه
تقدیم به غزل
شاید همین هم کافی است : من , تو , تو , من , ما , ما شدیم
هر چند در این پیوند تلخ ما باز هم تنــــهــا شدیم
اینجا همه نا آشـــــــنــا , اینجا همه نا محرمند
اصلا چه طوری من و تو قاطی آدمها شدیم؟
قصـٌه چه قدر ساده بود : من , تو و رویایی عجیب
اما من و تو ساده تر , تسلیم یک رویا شدیم
دیروز را اِی......بی خیال , امروز هم تکراری است
تنها برای دلخوشی قربانـــــی فردا شدیم
اینجا برای دیگران ما مبهمیم و ناشناس
باید کمی هم چشم بست , آن وقت ما معنا شدیم
آن وقت دیگر , دیگران , با ما چه فرقی می کند
آن وقت ما هم دلخوشیم : در تیرگی بینا شدیم
پ . ن : صرفا برای این که ....ای ... ما هم هنوز آدمیم
باشد ...قبول...بی کسیم اما هنوز با همیم
پ ن 2 :منظور از غزل اون بالا فقط همین غزلیه که این پایین کنار اسممه
امیدوارم گرفته باشین
پ ن 3 : من هرگونه رابطه رو با
هر نوع غزل
دیگه ای به شدت تکذیب و محکوم می کنم
و عکس وحشتی وحشی میان قاب , زندانی
و حسرت , نور , بیداری , و او در خواب , زندانی
و شاید زندگی جاری و سیل درد تکراری
عطش , آرامش و لبخند , عطش در آب زندانی
غروب مبهم غربت , سکوت کهنه ی دنیا
زمین : زندان بی روزن , زمان : بی تاب , زندانی
و شاعر همچنان موهوم و واژه همچنان مبهم
و مطلع: شعر آزادی و شعری ناب زندانی
ستاره ,نور , یا فردا , سیاهی , مرز بی پایان
و جولانگاه تاریکی , شب مهتاب زندانی
و باغی سرد و بی رونق , شکفتن , آرزو ,رویا
میان مرگ تکراری , گل مرداب , زندانی
زمانه همچنان بی رحم , و طالع شوم و بی پایان
و عکس وحشتی وحشی میان قاب , زندانی
تا اطلاع ثانوی هر ثانیه تکرار شو
در بی صدایی جان بکن , در مرگ خود انکار شو
چیزی نخوان چیزی نگو این جا سکوت واجب است
با بی صدایی شاهد این مرگ نکبت بار شو
پرده بکش بر پنجره , اصلا ندیدن بهتر است
با سایه ها همسایه و از چشم فردا تار شو
از خط قرمزها نرو , این درد را تکرار کن
بازیچه ی قانونِ درد , تابوی یک هنجار شو
محتاج دارو و شفا , محتاج رنجی مبهمی
پشت جنون سالمت , محتاج شو بیمار شو
گم شو میان زندگی , این سرنوشت تلخ توست
تا اطلاع ثانوی هر ثانیه تکرار شو
پنجره را که باز می کنی
بوی تعفن بیرون با فساد درونت می آمیزد
و خوب یا بد
از این همخوابگی نا مشروع
این مرگ توست که جان می گیرد
پنجره را که باز می کنی
چشمانت را فریب می دهی
و قانع می کنی به دیدن سرابی از نور
و به خود دروغ می گویی که :
امروز آفتابی است
ولی این درون توست که با غروبی ناگزیر شب شده
و تو با چشمان غیر مسلحت در انتظار دیدن یک ستاره
می پوسی
و گاهی ستاره ای می بینی
ولی افسوس این نور , تنها , آتش خشم گلوله ای است
که افکار تو را نشانه رفته
پنجره را که باز می کنی مردانی را می بینی
که غرق در مرداب نیستی
خالق هستی را ستایش می کنند
و دلخوشند به بهشتی که........
شاید وقتی دیگر
و زنانی را می بینی که مفتخرند به مادر بودن
و در حسرت یک بار فریاد شدن
شیون های کودک خویش را آرام می کنند
و او را به خواب می برند
و به خواب می روند
پنجره را..............
بگذار بسته بماند
پ . ن : یک انشای سیاه دیگه که متعلق به خودمه
وقتی که حسّ زندگی در واژه هایت مرده است
تنها سکوت می کنی , حتی صدایت مرده است
حس غریب تازگی تنها فریبی تازه است
این دام تکراری شده , فردا برایت مرده است
وقتی که پشت نفرتت از مرگ او دَم می زنی
از خویش بیزاری فقط , روح جنایت مرده است
وقتی که رویای بهشت کابوس هر روز تو است
در خواب و بیداری خود حتی خدایت مرده است
در خواب خود ما زنده ایم سرشار از سرزندگی
تا چشم را وا می کنیم تا بی نهایت " مرده " است
در این شب بی انتها ما بوف کوریم و کریه
زنده به گور , پشت شب , راه هدایت مرده است
پ.ن 1 : بالاخره بعد از مدتها شعری باب میلم اومد
امیدوارم باب میل شما هم باشه
پ.ن 2 : من با کسی پدر کشتگی ندارم حتی شما دوست عزیز
شبی که مرگ تازه شد شبی عجیب بود و سرد
شب هجوم سایه ها به لحظه های در نبرد
شبی که لحظه واژه شد برای تعریف جنون
شبی که حس شکسته شد برای پیدایش درد
شب سیاه انتظار , دقیقه های بی شمار
سکون ساعت جنون , ثانیه های تلخ و طرد
شبی که نور می شکست , پشت غرور می شکست
و وسعت سایه ی غم ستاره را آواره کرد
شب شکسته , تر شدن , شب هلول تیرگی
شب هجوم سایه ها به لحظه های خوابگرد
می گن که شب این طرفا , رو به طلوع غروب می کرد
صدا رو می برد تا خدا , آدم بَدا رو خوب می کرد
می گن صدا این طرف ها , از جنس این سکوت نبود
نور قشنگ هر طلوع قایم نمی شد پشت دود
می گن که روز این طرفها روشن و گرم بود و عجیب
خورشید خانم قرمز می شد با چشمکای سرخ سیب
می گن یه باغ بود این جا ها , که توش خدا قدم میزد
به نغمه ی شاپرکها قدرت زیر و بم می زد
یه پنجره بود این جاها که وا می شد رو به جنون
یه دَر از جنس سادگی یه سقف از جنس آسمون
می گن و می گن و می گن ما هم فقط توی کفیم
اسیر لحظه های تلخ , ساعت های مزخرفیم
باید بیدار بشیم یه روز , غروب رو از غم بگیریم
ثانیه ها رو بشکنیم , زمان رو با هم بگیریم
گذشته رو تازه و نو , این حال رو زیر و رو کنیم
برای بُرد فردا ها یه برگ تازه رو کنیم
All Rights Reserved 2005-2006 © yekasemanghoroob.MihanBlog.Com
Best Resolution : 1024 X 768