تبلیغات
یک آسمان غروب - پست های دی 1384
منوی كاربری

این وبلاگ را صفحه خانگی خود كن !    به مدیر وبلاگ ایمیل بزنید !    این وبلاگ را به لیست علاقه مندی های خود اضافه كنید !

درباره ی وبلاگ: ?!.

نظرسنجی
آدرس های دیگر
صفحات وبلاگ
لینك به ما / لوگوی دوستان
لینك به ما

لوگوی دوستان

www.foroogh.de


آشغال

آمار وبلاگ
امروز : پنجشنبه 14 آذر 1387

بازدید های امروز :

بازدید های دیروز :

كل بازدیدها :

كل مطالب :

كل نظرات :

ایجاد صفحه : - ثانیه

چهارشنبه 28 دی 1384
هیجده سال

هیجده سال پیاپی صد نفس صدها بریدن

 

طعم تلخ مردگی را از زبان غم چشیدن

 

هجده سال کهنه بودن کهنه ماندن کهنه خواندن

 

هجده سال کهنگی را از نگاهی تازه دیدن

 

رنج , اندوه , بی پناهی , گم شدن پشت سیاهی

 

از زبان بی گناهی تهمتی تازه شنیدن

 

بی خیالی ,مرگ دیروز , ترس یا تشویش فردا

 

باز هم اندوه امروز باز هم از خود بریدن

 

یک سفر اما پیاده , تا طلوعی پشت جاده

 

یک نفر اما چه ساده تا غروب غم رسیدن

 

پ ن 1 : .........و من بزرگ می شوم

               بزرگتر از سایه ام که در غروب جان سپرد

پ ن 2 :

Yeah, look it's me
The one who can't be free
Much too young to focus, but to old to see
Hey, look it's me
When no one wants to see
See what you brought this world
Just what you want you want to see
Hey mum, hey mum, look it's me

پ .ن 3 : ...........راستی تولدم مبارک

نوشته شده توسط م . د ساعت 09:01 ق.ظ موضوع مطلب :‌ غزل ,

ویرایش شده در چهارشنبه 28 دی 1384 و ساعت 11:01 ق.ظ

لینك ثابت | نظرات ()

دوشنبه 26 دی 1384
تهوع

دیگر شک ندارم که چیزی سرم آمده . مانند یک بیماری سر رسید
 نه مثل یک یقین معمولی یا امری بدیهی. خودش را کم کم جا کرد
 خودم را عجیب و یک خورده ناراحت حس می کنم , فقط همین .............
چیزی که هست من خیلی به ندرت فکر می کنم .
 بنابر این یک دسته مسخ های جزیی بی آنکه متوجهشان باشم درونم رخ می دهد
 و بعد روزی از روز ها یک انقلاب درست و حسابی رخ می دهد.
این همان است که به زندگیم جنبه ی متناقض و.پریشان داده است

پ.ن  : این نوشته ها را تو یه کتاب خوندم ولی به شدت انگار از طرف من نوشته شدند ....فقط همین

نوشته شده توسط م . د ساعت 09:01 ق.ظ موضوع مطلب :‌ نوشته ,

ویرایش شده در دوشنبه 26 دی 1384 و ساعت 10:01 ق.ظ

لینك ثابت | نظرات ()

دوشنبه 19 دی 1384
پرده ی آخر

خسته شدم آهای خدا تو رو به روح غم قسم

 

تا کی باید فقط برم بازم به جایی نرسم

 

تا کی باید تو این سکوت دروغ رو فریاد بزنم

 

توی صدام بخندم و توی خودم گریه کنم

 

این بازی های مسخره کجا به پایان می رسن

 

خسته ام از این نقش کثیف که اسمش رو گذاشتی "من"

 

من دیگه تکراری شده "اون" رو بیار به جای "من"

 

تمام فعلهای من رو گذشته کن برای "من"

 

من اصلا نقشی نمی خوام خدایا ما رو بی خیال

 

بسه دیگه نوشتنِ میثم و دلخوشی : محال

 

بسه دیگه بازی ما, پرده ی آخر رو بذار

 

صحنه ی داخلی : اتاق , یه پسر و طناب دار

 

 

پ .ن 1 : زمان اجرای پرده ی آخر متعاقبا اعلام می گردد

پ.ن2 :

Excuse me while I tell them how  I feel

 

These things return to me that still seem real

نوشته شده توسط م . د ساعت 03:01 ق.ظ موضوع مطلب :‌ ترانه ,

ویرایش شده در دوشنبه 19 دی 1384 و ساعت 04:01 ق.ظ

لینك ثابت | نظرات ()

دوشنبه 19 دی 1384
تازه

اینجا هوا بارانی است رنگین کمانی تازه شو

 

آبی تر از هر روز باش تو آسمانی تازه شو

 

با ابرهای تیره ات سیراب کن این دشت را

 

خورشید پشت ابر را تو میزبانی تازه شو

 

جانی ببخش بر غنچه ها رودی سراسر نور باش

 

تا آسمان غرق نور تو پلکانی تازه شو

 

بشکن حصار ماه را پایان رسان بی گاه را

 

در هر ستاره نور باش تو کهکشانی تازه شو

 

دلمردگی دیگر بس است بشکن غرور مرگ را

 

دلهای سرد و تیره را ایمان و جانی تازه شو

 

شهر غم و اندوه را ویران کن و از نو بساز

 

ویزانه ها را تازه کن اصلا جهانی تازه شو

 

پ.ن 1 : متاسفانه من بیشتر از این نتونستم دوام بیارم

 

پ ن 2 : من تمام سعیم رو برای فراموش کردنش کردم

 

اما اون خلا لعنتی خیال بی خیالی نداشت

نوشته شده توسط م . د ساعت 03:01 ق.ظ موضوع مطلب :‌ غزل ,

ویرایش شده در دوشنبه 19 دی 1384 و ساعت 04:01 ق.ظ

لینك ثابت | نظرات ()

جمعه 9 دی 1384
باغ شب پرست

 

دلی گرفت بی صدا , حرمت واژه ها شکست


دوباره اشکی آشنا به پای واژه ها نشست


دوباره مرگ جان گرفت , دوباره درد ضجه زد


دوباره شعر, تازه شد در دل واژه های پست


دوباره غنچه جان سپرد میان هرزگیِ باغ


 به زیر تابش غروب , میان  باغ شب پرست


دوباره باغِ بی ثمر به سایه ها سپرده شد


دوباره مرز مرگ و شب , برای سبزه ها شکست


دلی گرفت....نه! شکست , دوباره شعر تیره شد


که لحظه های شاعرش پُر از سیاهی شب است

 

 


پ.ن  :  این قلب باید بشکند تا درد را بیرون کند
                بنگر گریز از رنجها تا زنده ایم ....بیهوده است

 
نوشته شده توسط م . د ساعت 03:12 ق.ظ موضوع مطلب :‌ غزل ,

ویرایش شده در یکشنبه 25 دی 1384 و ساعت 09:01 ق.ظ

لینك ثابت | نظرات ()


This Template Designed By Theme.MihanBlog.Com And Davood Jafari