تبلیغات
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل بازدیدها :
كل مطالب :
كل نظرات :
ایجاد صفحه : - ثانیه
هیجده سال پیاپی صد نفس صدها بریدن
طعم تلخ مردگی را از زبان غم چشیدن
هجده سال کهنه بودن کهنه ماندن کهنه خواندن
هجده سال کهنگی را از نگاهی تازه دیدن
رنج , اندوه , بی پناهی , گم شدن پشت سیاهی
از زبان بی گناهی تهمتی تازه شنیدن
بی خیالی ,مرگ دیروز , ترس یا تشویش فردا
باز هم اندوه امروز باز هم از خود بریدن
یک سفر اما پیاده , تا طلوعی پشت جاده
یک نفر اما چه ساده تا غروب غم رسیدن
پ ن 1 : .........و من بزرگ می شوم
بزرگتر از سایه ام که در غروب جان سپرد
پ ن 2 :
Yeah, look it's me
The one who can't be free
Much too young to focus, but to old to see
Hey, look it's me
When no one wants to see
See what you brought this world
Just what you want you want to see
Hey mum, hey mum, look it's me
پ .ن 3 : ...........راستی تولدم مبارک
دیگر شک ندارم که چیزی سرم آمده . مانند یک بیماری سر رسید
نه مثل یک یقین معمولی یا امری بدیهی. خودش را کم کم جا کرد
خودم را عجیب و یک خورده ناراحت حس می کنم , فقط همین .............
چیزی که هست من خیلی به ندرت فکر می کنم .
بنابر این یک دسته مسخ های جزیی بی آنکه متوجهشان باشم درونم رخ می دهد
و بعد روزی از روز ها یک انقلاب درست و حسابی رخ می دهد.
این همان است که به زندگیم جنبه ی متناقض و.پریشان داده است
پ.ن : این نوشته ها را تو یه کتاب خوندم ولی به شدت انگار از طرف من نوشته شدند ....فقط همین
خسته شدم آهای خدا تو رو به روح غم قسم
تا کی باید فقط برم بازم به جایی نرسم
تا کی باید تو این سکوت دروغ رو فریاد بزنم
توی صدام بخندم و توی خودم گریه کنم
این بازی های مسخره کجا به پایان می رسن
خسته ام از این نقش کثیف که اسمش رو گذاشتی "من"
من دیگه تکراری شده "اون" رو بیار به جای "من"
تمام فعلهای من رو گذشته کن برای "من"
من اصلا نقشی نمی خوام خدایا ما رو بی خیال
بسه دیگه نوشتنِ میثم و دلخوشی : محال
بسه دیگه بازی ما, پرده ی آخر رو بذار
صحنه ی داخلی : اتاق , یه پسر و طناب دار
پ .ن 1 : زمان اجرای پرده ی آخر متعاقبا اعلام می گردد
پ.ن2 :
Excuse me while I tell them how I feel
These things return to me that still seem real
اینجا هوا بارانی است رنگین کمانی تازه شو
آبی تر از هر روز باش تو آسمانی تازه شو
با ابرهای تیره ات سیراب کن این دشت را
خورشید پشت ابر را تو میزبانی تازه شو
جانی ببخش بر غنچه ها رودی سراسر نور باش
تا آسمان غرق نور تو پلکانی تازه شو
بشکن حصار ماه را پایان رسان بی گاه را
در هر ستاره نور باش تو کهکشانی تازه شو
دلمردگی دیگر بس است بشکن غرور مرگ را
دلهای سرد و تیره را ایمان و جانی تازه شو
شهر غم و اندوه را ویران کن و از نو بساز
ویزانه ها را تازه کن اصلا جهانی تازه شو
پ.ن 1 : متاسفانه من بیشتر از این نتونستم دوام بیارم
پ ن 2 : من تمام سعیم رو برای فراموش کردنش کردم
اما اون خلا لعنتی خیال بی خیالی نداشت
دلی گرفت بی صدا , حرمت واژه ها شکست
دوباره اشکی آشنا به پای واژه ها نشست
دوباره مرگ جان گرفت , دوباره درد ضجه زد
دوباره شعر, تازه شد در دل واژه های پست
دوباره غنچه جان سپرد میان هرزگیِ باغ
به زیر تابش غروب , میان باغ شب پرست
دوباره باغِ بی ثمر به سایه ها سپرده شد
دوباره مرز مرگ و شب , برای سبزه ها شکست
دلی گرفت....نه! شکست , دوباره شعر تیره شد
که لحظه های شاعرش پُر از سیاهی شب است
پ.ن : این قلب باید بشکند تا درد را بیرون کند
بنگر گریز از رنجها تا زنده ایم ....بیهوده است
All Rights Reserved 2005-2006 © yekasemanghoroob.MihanBlog.Com
Best Resolution : 1024 X 768