تبلیغات
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل بازدیدها :
كل مطالب :
كل نظرات :
ایجاد صفحه : - ثانیه
این ترانه رو یکی از دوستان به نام سورنا در جواب ترانه ی قبلی گفته
من که خوشم اومد امیدوارم شما هم خوشتون بیاد
بد جوری توی لحظه ها اسیر و بازیچه شدم
اسیر زندان زمان بازیچه ی دست خودم
بد جوری دارم می شکنم توی خودم تو لحظه هام
توی سکوت توی صدا توی تمام واژه هام
بد جوری با این غم تلخ سر می کنم روز و شب رو
دیگه تحمل ندارم این نفرت و تاب وتب رو
دیگه نمی شه بمونم اشکام دارن تموم می شن
این واژه های لعنتی بازم دارن حروم می شن
بازم تمام لحظه هام تو غم و وحشت جارین
باز واژه های شعر من بی هدف و تکرارین
غم و سکوت صدا و اشک غروب و فریاد و جنون
اشکهای تکراری و سرد خنده ی تلخ گریه ی خون
این بازی با واژه ها تموم دلخوشیم شده
زنده بودن تنها هدف برای زندگیم شده
یادمه اولین شعری که گفتم این جوری شروع شد
دل من روی زمینه دل من تنها ترینه
دل تو , تو آسمونه هیچوقت تنها نمی مونه
شعر پایین احتمالا همونه البته چند ورژن بالاتر
خوشحال میشم نظرشما رو هم بدونم
**************************
ومن انگار در زنجیر میان لحظه ها درگیر
و تو آزاد می خندی به این بازیچه ی تقدیر
و من پنهان میان درد میان واژه های سرد
و تو فرزند خورشیدی و تو گرمی و عالم گیر
و من دنبال یک لبخند میان اشک هر روزه
میان خنده های تلخ برای این دل دلگیر
و تو بیگانه با گریه و اشکت ژاله ی صبح است
که با خورشید چشمانت شوند بار دگر تبخیر
و من غرقم در این وحشت که فردا نیز تاریک است
که این تاریکی مبهم شده در لحظه ها تکثیر
و تو روشن تر از دیروز به روی باغ می تابی
ولی انگار بی میلی به تابش بر درخت پیر
و من با باد می جنگم برای حفظ تک برگم
و با این کرم کوچک که شده از ریشه هایم سیر
و تو با تابش گرمت به کرم کوچک و وحشی
مجالی تازه می بخشی برای بستن زنجیر
و باد وحشی و موهوم گرفت از من غرورم را
و پیروزی از آن ِ توست که من افتاده ام این زیر
و من مبهم تر از فردا و من تنها تر از دردم
به دنبال طلوع نور ولی افسوس شبگردم
سکوتی خالی از فریاد طلوعی خالی از تابش
سرایی خالی از احساس پر از دیوار پر از پرده ام
برای پنجره پرده برای نور یک سایه
گریزان از حضور خود و من از خویش هم طردم
و در رویای شیرینم حضوری گرم می بینم
ولی افسوس تاریکم ولی افسوس دلسردم
به نام خنده می گریم و اشکم تلخ و پنهانی است
به جای پنجره دیوار به نام درد من مَردم
برای تابش خورشید دلم ابری و بارانی است
مجال تازه بودن نیست غبار آلود و پر گَردم
و فردایی نمی بینم برای این شب تاریک
و من مبهم تر از فردا و من تنها تر از دردم
خیلی وقته که دیگه ثانیه هام تکرارین
توی لحظه های مبهم تو سیاهی جارین
خیلی وقته که دلم مونده کنار پنجره
پشت انتظار فردا , یه صدا, یه منظره
خیلی وقته که صِدام , صداش بریده بی هوا
توی این سکوت مطلق این هوای بی صدا
خیلی وقته که سکوت , کابوس شب های منه
نعره های ساکتش صدای من رو می شکنه
خیلی وقته که دیگه ثانیه هام تکرارین
خیلی وقته که چشام تو حسرت بیدارین
نه دیگه یکی بیاد خواب رو بگیره از چشام
واسه من بسه دیگه , من دیگه کابوس نمی خوام
من هنوز منتظر ثانیه های روشنم
من هنوز به یاد فریاد این صدا رو می شکنم
سادگی یعنی سکوت سادگی یعنی جنون
سادگی یعنی شنا در سرابی غرق خون
شادمانی بی صدا زندگانی بی دلیل
این نفسها بی حساب میروند از دل برون
این نفسهای کثیف نور را آلوده اند
تیرگی در خون ماست این کثافت در درون
این سیاهی های تلخ در زمین پیچیده اند
این زمین می چرخد و ساکنانش در سکون
ساکنان بی صدا! عاشقان نام و ننگ!
بی صدا جان می دهید در جنونی رنگ خون
با احتکار واژه ها در فصل بحران غزل
من همصداتر می شوم با درد پنهان غزل
این واژه های ساده راساده نگیر و بی صدا
فریاد من پنهان شده در روح و در جان غزل
پشت حصار قافیه این واژه ها جان میدهند
مضمون فدای لفظ شد در پشت زندان غزل
در قحطی عشق و صدا من ماندم و این واژه ها
باید که خود را تر کنم در زیر باران غزل
شک در وجودم رخنه کرد همراه آهی تلخ و سرد
هر جا که شعری جان گرفت آنجاست ایمان غزل
با یک سکوت مسخره با بستن صد پنجره
من آشناتر میشوم با درد و بحران غزل
پایان فقط یک واژه است مثل شروع زندگی
در واژه هایش گم شده اینجاست پایان غزل
ای واژه های ملتهب تعبیرتان بیهوده است
زیرا که ننگ زندگی شعر مرا آلوده است
این وزن جاری در شما بر دوش من سنگین شده
این گریه های نا تمام اشک مرا فرسوده است
هر بیت تا بیت دگر تکرار درد است و جنون
هر کس که با دل آشناست این راه را پیموده است
این درد تکراری شده تا بر شما جاری شده
در سینه پنهان است و نیست در قلب غم آسوده است
این قلب باید بشکند تا درد را بیرون کند
بنگر گریز از رنجها تا زنده ایم بیهوده است
ای واژه های مضطرب روزی به پایان میرسید
پایان شروعی تازه است او نیست زیرا بوده است
این شعر زیاد با حال و هوای وبلاگ همخوانی نداره
ولی آدم که نباید همیشه راست بگه
زندگی را دوست دارم بی دلیل و بی بهانه
این نفس های رها را دوست دارم عاشقانه
دوست دارم ازدواج واژه های بکر را
دیدن صد واژه ی نو در لباس یک ترانه
دوست دارم هم صدایی با سکوت باغ را
زایش یک برگ گل را از نگاه یک جوانه
دوست دارم آسمان را با تمام ابر هایش
با سقوط قطره هایش :یک سقوط شاعرانه
زندگی را دوست دارم مثل ماهی مثل آب
مثل فردا ها رهایم مثل دریا بی کرانه
زندگی را دوست دارم زنده ها را عاشقم
زندگی را دوست دارم بی دلیل و بی بهانه
ما همه محکومیم به تماشای غروب
به فریب خورشید و به حاشای غروب
ما همه محکومیم به تظاهر کردن
به سرودن از نور وقت معنای غروب
ما همه محکومیم به سکوتی محکم
به سکوتی مبهم پشت آوای غروب
ما همه محکومیم به دروغی تازه
به امیدی واهی رو به فردای غروب
ما و ابری از غم ما و کوه ماتم
ماو دنیای درد ما و دنیای غروب
زندگانی یا مرگ؟ مساله تکراری است
مساله بودن در لحظه های جاری است
مساله تکرار دردهای پیشین
مساله تکذیب یک نفس بیداری است
مساله پنهان در یک طلوع تازه است
مساله پیدا در درد زخمی کاری است
مساله یک درد است بی دوایی تازه
زندگی مسری شد مساله بیماری است
مساله فریادی است در گلویی پاره
مساله آهی تلخ پشت یک بیزاری است
مساله نفرینی است در گلویی پاره
زندگانی یا مرگ؟ مساله تکراری است
به دنبال تو می گشتم از این ساحل به آن ساحل
به دنبال تو میگشتم به دنبال تو و آن دل
به دنبال دل سنگی که گم شد در نگاه تو
شبم تاریک و طولانیست مگر آید پگاه تو
به دنبال تو می گشتم و نوری که وجودت داشت
برای غنچه ی عشقی که چشمت در وجودم کاشت
به دنبال دل خویش و به دنبال صدای تو
زمان را نیز می گردم ولی خالیست جای تو
کجایی ای نوید دل به صد رویای رویایی
بیا من را رهایی ده از این شبهای تنهایی
صدایم ناله ای غمگین سکوتم تلخ و بی پایان
بیا فریاد آزادی میان میله ی زندان
All Rights Reserved 2005-2006 © yekasemanghoroob.MihanBlog.Com
Best Resolution : 1024 X 768