تبلیغات
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل بازدیدها :
كل مطالب :
كل نظرات :
ایجاد صفحه : - ثانیه
اینجا هوا بارانی است رنگین کمانی تازه شو
آبی تر از هر روز باش تو آسمانی تازه شو
با ابرهای تیره ات سیراب کن این دشت را
خورشید پشت ابر را تو میزبانی تازه شو
جانی ببخش بر غنچه ها رودی سراسر نور باش
تا آسمان غرق نور تو پلکانی تازه شو
بشکن حصار ماه را پایان رسان بی گاه را
در هر ستاره نور باش تو کهکشانی تازه شو
دلمردگی دیگر بس است بشکن غرور مرگ را
دلهای سرد و تیره را ایمان و جانی تازه شو
شهر غم و اندوه را ویران کن و از نو بساز
ویزانه ها را تازه کن اصلا جهانی تازه شو
پ.ن 1 : متاسفانه من بیشتر از این نتونستم دوام بیارم
پ ن 2 : من تمام سعیم رو برای فراموش کردنش کردم
اما اون خلا لعنتی خیال بی خیالی نداشت
خسته شدم آهای خدا تو رو به روح غم قسم
تا کی باید فقط برم بازم به جایی نرسم
تا کی باید تو این سکوت دروغ رو فریاد بزنم
توی صدام بخندم و توی خودم گریه کنم
این بازی های مسخره کجا به پایان می رسن
خسته ام از این نقش کثیف که اسمش رو گذاشتی "من"
من دیگه تکراری شده "اون" رو بیار به جای "من"
تمام فعلهای من رو گذشته کن برای "من"
من اصلا نقشی نمی خوام خدایا ما رو بی خیال
بسه دیگه نوشتنِ میثم و دلخوشی : محال
بسه دیگه بازی ما, پرده ی آخر رو بذار
صحنه ی داخلی : اتاق , یه پسر و طناب دار
پ .ن 1 : زمان اجرای پرده ی آخر متعاقبا اعلام می گردد
پ.ن2 :
Excuse me while I tell them how I feel
These things return to me that still seem real
دلی گرفت بی صدا , حرمت واژه ها شکست
دوباره اشکی آشنا به پای واژه ها نشست
دوباره مرگ جان گرفت , دوباره درد ضجه زد
دوباره شعر, تازه شد در دل واژه های پست
دوباره غنچه جان سپرد میان هرزگیِ باغ
به زیر تابش غروب , میان باغ شب پرست
دوباره باغِ بی ثمر به سایه ها سپرده شد
دوباره مرز مرگ و شب , برای سبزه ها شکست
دلی گرفت....نه! شکست , دوباره شعر تیره شد
که لحظه های شاعرش پُر از سیاهی شب است
پ.ن : این قلب باید بشکند تا درد را بیرون کند
بنگر گریز از رنجها تا زنده ایم ....بیهوده است
این شعر, تر تر می شود در زیر باران جنون
این لحظه ها سر می شود با اشکهایی رنگ خون
من مانده ام در پشت غم با لحظه های بیش وکم
با طالعی همرنگ شب با گریه های بدشگون
این جا سکوتِ پنجره بیداد را فریاد زد
این شیشه را باید شکست نفرین به سنگ و بر سکون
بر شعر خشک و نرم و گرم با واجهای صامتش
بر وزن های آشنا بر واژه های واژگون
اینجا هوای شاعری غرق غروبی غالب است
گم در میان دود و مه غرق فسادی از درون
باید هوایی تازه شد باید نوایی تازه خواند
باید که چرخید و نماند در این سکوت پرسکون
پ.ن : پرده را بردارید
بگذارید که احساس هوایی بخورد
ونپرسید کجاییم و نپرسید چرا قلب حقیقت آبی است
دنیای نوجوانی وداع کودکانه
"بزرگ شدی عزیزم؟" سوال ابلهانه
از یک نگاه لبریز مست از صدای باران
عشق و دروغ و حاشا حاشای یک ترانه
من , او , شما و هنجار دیوانگی و قانون
اثبات بی ثباتی , فریاد بی بهانه
سیگار و دود و جاده تا بی کسی , پیاده
مقصد دیار تردید بی نام و بی نشانه
سوال و تست و کنکور یک امتحان مبهم
یک جزوه ی ناخوانا خنده ی موذیانه
برزخ دین و تردید,جهنم جستجو
بهشت بی خیالی , فریب جاودانه
ریشه ی در بی کسی نگاه و دلواپسی
با یک دروغ تازه خشکیدن جوانه
تنها یی و غم و شب رویای من چه دور است
تنفری جاودان بیزاری از زمانه
دنیای نوجوانی بحران بی صدایی
تظاهر به بودن فریاد خودسرانه
پ.ن 1 : استعمال دخانیات اکیدا ممنوع!!!!!!
پ.ن2 : ما هم زدیم تو کار پی نوشت نویسی
پ.ن 3 : نوجوان تاثیرپذیر است
پ.ن 4 : نظر فراموش نشود ....حتی شما دوست عزیز
خواب زمین وحشی تر از کابوس های آشناست
فردای ما غرق غروب در لحظه های بی صداست
رویای من رویای تو رویای دور و نا شناس
در پشت کابوس زمین نا آشنا و بی صفاست
امروز من فردای تو در بی پناهی جاری است
دیروز ما هر روز ما زندان عالم سوز ماست
این جا خدا تنها تر از تنهایی ماه و شب است
وقتی دروغی از عذاب بر مردم دنیا خداست
وقتی که شیطان می شویم پشت نقابی از خدا
وقتی خدا بازیچه ای در دست مردان خداست
باید دروغی تازه شد این گونه مومن میشوی
آرامشت آرامشی از جنس مرگ لحظه هاست
مطالب این وبلاگ به شدت غیر قابل پیش بینی شدند
از عاشقانه های عمو شل و خودم گرفته تا انشای سیاهی که تو پست قبلی بود
و حالا.............. یک ترانه ی امیدوارانانه
همون طور که می دونیم ایرانی جماعت خوب بلده شعار بده
من هم طبق گواهی ثبت احوال صادره از ایرانم خب بریم سراغ ترانه:
روزی میاد که غصه ها خاطره های دور می شن
این تَرَکهای دل ما روزنه های نور می شن
روزی میاد که پنجره وامیشه رو به خنده ها
وقت طلوع شادیه پشت غروب خنده ها
روزی میاد که ماه و شب با همن و برای هم
ستاره ها نور می پاشن به روی لحظه های هم
روزی میاد که رویاها رنگ حقیقت می گیرن
پرنده ها پر می گیرن پشت قفس نمی میرن
روزی میادکه آسمون تا ابدیت آبیه
هوای تازه و نسیم سهم گل مردابیه
روزی میاد که کوچه ها پرمیشن از صدای باد
تولدی تازه میاد سراغ لحظه های شاد
شاید اون روز فردا باشه بیرون بیا از این حصار
پرده ها رو بزن کنار پا روی غصه ها بذار
تو می تونی تو می مونی تو میدونی که میتونی
صدای باد رو می شنوی چرا باهاش نمی خونی؟
این بی صدایی کافیه فردایی تازه تر بساز
بگیر سکوت رو از خودت به بی صدایی ها نباز
نمی دونم اسم این متن رو چی بذارم؟
متن ادبی شعر نوشعر سپید؟ برای آرامش روح شاملو
و نلرزیدن تنش تو قبر هم که شده
شما بخونید انشای یک بچه مدرسه ای
آفتاب که طلوع کند
هنگامه ی غروب ماه است
و ستاره ماندن سخت میشود
و غیر ممکن
و ماه پشت نوازش های بی رحمانه ی سپیده
و غرق در نور اغراق شده ی صبح
.........جان می دهد
پس آفتابی نشو
و پنهان بمان در رویای روشنایی بخش نیمه شب
ای ماه بی ستاره
من لحظه ای از جنس جنونم آواره ای از دیار تردید
همزاد صدای اشک و باران هم رنگ سکوت سرد خورشید
دیوانه ای از زمانه لبریز بیگانه ای از سکوت سرشار
آن کس که برای کشتن شب در ظلمت غم شکست و تابید
من تابشی از جنس غروبم بی نور غریب رو به اتمام
مغضوب شکسته بی پناهم در پشت فضای ترس و تهدید
من قاصد لحظه های تلخم مقصودِ تمام بی کسی ها
با دیدن لحظه های سردم خورشید شکست زمانه لرزید
من ابر سیاه و بی پناهم بدنام تر از غرش وحشت
همزاد صدای اشک و باران همرنگ سکوت سرد خورشید
به این میگن تغییر اساسی :دوبیتی عاشقانه
شایدم رباعی در هر حال غزل نیست
تقدیم به دوستانی که خرده میگرفتند بر این همه واقعیت
او شاعر شعرهای من شد
در بی نفسی هوای من شد
من بنده ی عشق او نبودم
او آمد و خود خدای من شد
دوباره این حکایت قصه ی رنج و غم است
واژه ی آشنایی غریبه و مبهم است
دوباره این شب تار به پنجره پا گذاشت
برای دیدن صبح ستاره بودن کم است
دوباره ابر تیره گرفته آسمان را
همان که ماه با او غریب و نامحرم است
دوباره آن سیب سرخ طعمه ی حوا شده
دوباره آشنایی خیانت آدم است
دوباره دادگاه و دوباره حکم تبعید
دوباره تاوان عشق بودنِ در عالم است
دوباره رنج دیروز دوباره ترس فردا
آدم قصه ی ما به زندگی ملزم است
دوباره گریه ای خشک دوباره زندگانی
آن گل سرخ و تشنه در حسرت شبنم است
برای مرگ لحظه ها مرثیه ای تازه بخوان
تو را به حرمت جنون در بند لحظه ها نمان
برای حاشای غروب خواب و سکوت کافی است
ساعت خواب رفته شد دلیل حاشای زمان
تو را به نام زندگی به کام مرگ می کشند
به کام مرگ بی صدا , شکسته , تلخ , بی نشان
تو را به خواب می برند از تب و تاب می برند
به خواب مرگ بی صدادر رختخواب این جهان
و چشم بینای تو را اسیر تیرگی کنند
و تیرگی پاک کند ستاره را از آسمان
برای بیداری خود برای دیدار طلوع
این واژه ها را بشکن ترانه ای تازه بخوان
All Rights Reserved 2005-2006 © yekasemanghoroob.MihanBlog.Com
Best Resolution : 1024 X 768