تبلیغات
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل بازدیدها :
كل مطالب :
كل نظرات :
ایجاد صفحه : - ثانیه
هی واژه ها را شخم زد اویی که در من گم....شما؟
من؟ نقطه ای تکراریم گم در میان واژه ها
در این سکوت کاغذی دنبال حرفی تازه ام
پشت حصار واژه ها محتاج فریادی رسا
آن وقت او من شد و من....تعبیر ناهنجار او
تصویری از تکرار او آیینه ی پیوند ما
پژواکی از من تا خودم در واژه هایی مضطرب
آن وقت ما با هم شدیم با هم سفر کردیم تا
......تا بی نهایت تا جنون تا واژه های غرق خون
تا لحظه های بیکران.. .. بُعدی ورای ماورا
شعری شدیم تیره تر از قلب تار یک زمان
فریاد خشمی ملتهب ........اما هنوز بی صدا
اینجا خدا می بارد و ما همچنان کافر ...لعین
بازیچه ی یک مشت هیچ گم در میان کفر و دین
اینجا خدا می بارد و ما زیر سقف مسجدیم
اینجا خدا می بارد و ما زیر چتری از یقین
اینجا خدا می خواند و ما گوشمان را بسته ایم
با صوتهایی از عروج , با یک اذان دلنشین
اینجا خدا می بارد و ما بیخودی در خود گمیم
از ترس شک کردن به خود یا لحظه های در کمین
اینجا خدا جاری شده در هر سوال بی جواب
اینجا خدا می بارد و ما...........بی خیال!!! نقطه چین
نطق خارج از دستور:
از اونجایی که همه دارن در مورد عید قلمفرسایی می کنن
من هم وظیفه ی شرعی خودم دونستم که چند سطری جهت تنویر افکار عمومی بفرمایم
خب عید داره میاد ولی برای من نه خوبه نه بد! یعنی اصلا برام فرقی نداره
وقتی بچه بودم (نیست الان خیلی بزرگی) عید برام مترادف بود با عیدی و لباس نو و البته تعطیلی
ولی الان از اونجایی که مستقل شدم و خیلی هم مرتب و منظمم
هر سه ماه یه بار دیگه عملا لباس و کفش و اینا غیر قابل استفاده میشن
واسه همین دیگه لباس نو برام معنی نداره
ولی در مورد عیدی خوشبختانه عید این مزیت رو داره
که می تونی مدتی به شیپیش های داخل جیبت استراحت بدی
و از این بابت عید برام خوشاینده
در مورد تعطیلی هم که الان دیگه خیلی مسخره شده
چون هر وقت عقشمون کشید خودمون دودر می کنیم
نتیجه می گیریم ما می توانیم با تفکر در بهار به معاد پی ببریم
پ ن : راستی چرا همه اینجا دارن به عید مادر مرده فحش می دن؟
حسی شبیه یک صدا : هی... آشنای ناشناس
یاروی در خود گم شده یاروی دائم در هراس
یاروی دائم در عبور از دور تکراری درد
وارد شده بر حجم غم با لحظه های شک مماس
شک می وزد در قلب تو تلقین تلخ یک یقین
با ادعاهایی عجیب پوچ و کثیف و بی اساس
آنگاه خالی می شوی از هر چه در تو جاری است
از هر چه می خواند تو را شوق عجیب یک تماس
آن وقت تنها می شوی تلخ و غریب و بی صدا
آنگاه تو تو می شوی : یک آشنای ناشناس
تقدیم به غزل
شاید همین هم کافی است : من , تو , تو , من , ما , ما شدیم
هر چند در این پیوند تلخ ما باز هم تنــــهــا شدیم
اینجا همه نا آشـــــــنــا , اینجا همه نا محرمند
اصلا چه طوری من و تو قاطی آدمها شدیم؟
قصـٌه چه قدر ساده بود : من , تو و رویایی عجیب
اما من و تو ساده تر , تسلیم یک رویا شدیم
دیروز را اِی......بی خیال , امروز هم تکراری است
تنها برای دلخوشی قربانـــــی فردا شدیم
اینجا برای دیگران ما مبهمیم و ناشناس
باید کمی هم چشم بست , آن وقت ما معنا شدیم
آن وقت دیگر , دیگران , با ما چه فرقی می کند
آن وقت ما هم دلخوشیم : در تیرگی بینا شدیم
پ . ن : صرفا برای این که ....ای ... ما هم هنوز آدمیم
باشد ...قبول...بی کسیم اما هنوز با همیم
پ ن 2 :منظور از غزل اون بالا فقط همین غزلیه که این پایین کنار اسممه
امیدوارم گرفته باشین
پ ن 3 : من هرگونه رابطه رو با
هر نوع غزل
دیگه ای به شدت تکذیب و محکوم می کنم
و عکس وحشتی وحشی میان قاب , زندانی
و حسرت , نور , بیداری , و او در خواب , زندانی
و شاید زندگی جاری و سیل درد تکراری
عطش , آرامش و لبخند , عطش در آب زندانی
غروب مبهم غربت , سکوت کهنه ی دنیا
زمین : زندان بی روزن , زمان : بی تاب , زندانی
و شاعر همچنان موهوم و واژه همچنان مبهم
و مطلع: شعر آزادی و شعری ناب زندانی
ستاره ,نور , یا فردا , سیاهی , مرز بی پایان
و جولانگاه تاریکی , شب مهتاب زندانی
و باغی سرد و بی رونق , شکفتن , آرزو ,رویا
میان مرگ تکراری , گل مرداب , زندانی
زمانه همچنان بی رحم , و طالع شوم و بی پایان
و عکس وحشتی وحشی میان قاب , زندانی
تا اطلاع ثانوی هر ثانیه تکرار شو
در بی صدایی جان بکن , در مرگ خود انکار شو
چیزی نخوان چیزی نگو این جا سکوت واجب است
با بی صدایی شاهد این مرگ نکبت بار شو
پرده بکش بر پنجره , اصلا ندیدن بهتر است
با سایه ها همسایه و از چشم فردا تار شو
از خط قرمزها نرو , این درد را تکرار کن
بازیچه ی قانونِ درد , تابوی یک هنجار شو
محتاج دارو و شفا , محتاج رنجی مبهمی
پشت جنون سالمت , محتاج شو بیمار شو
گم شو میان زندگی , این سرنوشت تلخ توست
تا اطلاع ثانوی هر ثانیه تکرار شو
پنجره را که باز می کنی
بوی تعفن بیرون با فساد درونت می آمیزد
و خوب یا بد
از این همخوابگی نا مشروع
این مرگ توست که جان می گیرد
پنجره را که باز می کنی
چشمانت را فریب می دهی
و قانع می کنی به دیدن سرابی از نور
و به خود دروغ می گویی که :
امروز آفتابی است
ولی این درون توست که با غروبی ناگزیر شب شده
و تو با چشمان غیر مسلحت در انتظار دیدن یک ستاره
می پوسی
و گاهی ستاره ای می بینی
ولی افسوس این نور , تنها , آتش خشم گلوله ای است
که افکار تو را نشانه رفته
پنجره را که باز می کنی مردانی را می بینی
که غرق در مرداب نیستی
خالق هستی را ستایش می کنند
و دلخوشند به بهشتی که........
شاید وقتی دیگر
و زنانی را می بینی که مفتخرند به مادر بودن
و در حسرت یک بار فریاد شدن
شیون های کودک خویش را آرام می کنند
و او را به خواب می برند
و به خواب می روند
پنجره را..............
بگذار بسته بماند
پ . ن : یک انشای سیاه دیگه که متعلق به خودمه
وقتی که حسّ زندگی در واژه هایت مرده است
تنها سکوت می کنی , حتی صدایت مرده است
حس غریب تازگی تنها فریبی تازه است
این دام تکراری شده , فردا برایت مرده است
وقتی که پشت نفرتت از مرگ او دَم می زنی
از خویش بیزاری فقط , روح جنایت مرده است
وقتی که رویای بهشت کابوس هر روز تو است
در خواب و بیداری خود حتی خدایت مرده است
در خواب خود ما زنده ایم سرشار از سرزندگی
تا چشم را وا می کنیم تا بی نهایت " مرده " است
در این شب بی انتها ما بوف کوریم و کریه
زنده به گور , پشت شب , راه هدایت مرده است
پ.ن 1 : بالاخره بعد از مدتها شعری باب میلم اومد
امیدوارم باب میل شما هم باشه
پ.ن 2 : من با کسی پدر کشتگی ندارم حتی شما دوست عزیز
شبی که مرگ تازه شد شبی عجیب بود و سرد
شب هجوم سایه ها به لحظه های در نبرد
شبی که لحظه واژه شد برای تعریف جنون
شبی که حس شکسته شد برای پیدایش درد
شب سیاه انتظار , دقیقه های بی شمار
سکون ساعت جنون , ثانیه های تلخ و طرد
شبی که نور می شکست , پشت غرور می شکست
و وسعت سایه ی غم ستاره را آواره کرد
شب شکسته , تر شدن , شب هلول تیرگی
شب هجوم سایه ها به لحظه های خوابگرد
می گن که شب این طرفا , رو به طلوع غروب می کرد
صدا رو می برد تا خدا , آدم بَدا رو خوب می کرد
می گن صدا این طرف ها , از جنس این سکوت نبود
نور قشنگ هر طلوع قایم نمی شد پشت دود
می گن که روز این طرفها روشن و گرم بود و عجیب
خورشید خانم قرمز می شد با چشمکای سرخ سیب
می گن یه باغ بود این جا ها , که توش خدا قدم میزد
به نغمه ی شاپرکها قدرت زیر و بم می زد
یه پنجره بود این جاها که وا می شد رو به جنون
یه دَر از جنس سادگی یه سقف از جنس آسمون
می گن و می گن و می گن ما هم فقط توی کفیم
اسیر لحظه های تلخ , ساعت های مزخرفیم
باید بیدار بشیم یه روز , غروب رو از غم بگیریم
ثانیه ها رو بشکنیم , زمان رو با هم بگیریم
گذشته رو تازه و نو , این حال رو زیر و رو کنیم
برای بُرد فردا ها یه برگ تازه رو کنیم
هیجده سال پیاپی صد نفس صدها بریدن
طعم تلخ مردگی را از زبان غم چشیدن
هجده سال کهنه بودن کهنه ماندن کهنه خواندن
هجده سال کهنگی را از نگاهی تازه دیدن
رنج , اندوه , بی پناهی , گم شدن پشت سیاهی
از زبان بی گناهی تهمتی تازه شنیدن
بی خیالی ,مرگ دیروز , ترس یا تشویش فردا
باز هم اندوه امروز باز هم از خود بریدن
یک سفر اما پیاده , تا طلوعی پشت جاده
یک نفر اما چه ساده تا غروب غم رسیدن
پ ن 1 : .........و من بزرگ می شوم
بزرگتر از سایه ام که در غروب جان سپرد
پ ن 2 :
Yeah, look it's me
The one who can't be free
Much too young to focus, but to old to see
Hey, look it's me
When no one wants to see
See what you brought this world
Just what you want you want to see
Hey mum, hey mum, look it's me
پ .ن 3 : ...........راستی تولدم مبارک
دیگر شک ندارم که چیزی سرم آمده . مانند یک بیماری سر رسید
نه مثل یک یقین معمولی یا امری بدیهی. خودش را کم کم جا کرد
خودم را عجیب و یک خورده ناراحت حس می کنم , فقط همین .............
چیزی که هست من خیلی به ندرت فکر می کنم .
بنابر این یک دسته مسخ های جزیی بی آنکه متوجهشان باشم درونم رخ می دهد
و بعد روزی از روز ها یک انقلاب درست و حسابی رخ می دهد.
این همان است که به زندگیم جنبه ی متناقض و.پریشان داده است
پ.ن : این نوشته ها را تو یه کتاب خوندم ولی به شدت انگار از طرف من نوشته شدند ....فقط همین
All Rights Reserved 2005-2006 © yekasemanghoroob.MihanBlog.Com
Best Resolution : 1024 X 768